ماشین  شاسی بلندی در جلو من در حرکت است .چهار جوان در تویش نشسته وشیشه هاپائین است وطبق معمول صدای موسقی زیاد زیاد. تا اینجا برای شخص من مشکلی نیست وشاید موسقی برایم در ان گرما وترافیک خوش ایند.ولی در یک ان اشقالهای میوه از هر چهار شیشه ماشین به بیرون پرت می شود.و این صحنه خیلی درد اور است .به ارامی نزدیکشان می شوم تا با اشاره ای این زشتی این موضوع را برایشان یاد اور بشوم. لحظه ای به چشمان یکی شان زوم می شوم شله خون و باقی ماجرا.......

چه باید کرد. یعنی ان جوانان برومند زشتی این کارها را نمی دانند.

یا عاملی , سببی ,این جوانان را عاصی کرده ..حتما قرمزی چشمانشان هم دخیل هم  هست .نمی دانم . ولی انچه مهم است نگرانی من از فردای این کشور است با این مردان جوان . 

یاد حرفهای یکی از دوستانم افتادم که می گفت  در کشوری برای جوانان فلان کارها را می کنند تا زبان کشور ثالثی را یاد بگیرد.

وتفاوتها را مقایسه می کردیم.بخدا قسم نق کردن ونصیحت کردن را اصلا دوست ندارم شادابی جوانان را ارج می نهم. چون به نوعی بودن در میان انها راتجربه کرده ام. دوست دارم انها همیشه خوشحال باشند.وشادابی انها سلامت جامعه است.

بدین جهت نگران انها هستم وهمچنین اینده ای که انها ان را خواهند ساخت .