روایتی از جنگ

یک روز  سر گروهبان وی  صدا کرد و گفت فلانی تو چرا به مرخصی نمی روی .راستش هفتاد روز بود که به مرخصی نرفته بود .انهایی که جبهه ویا سربازی رفته اند بهتر از دیگران می دانند که در چه حالی بود ..دوری از دیار وخانه "( با اینکه کسی در انجا زیادبه فکرش نبود )سرمای جند درجه زیر صفر "سنگرهای نمور "نبود امکانات اولیه و کمبود بهداشت "و در اخر دلهره اظطراب  و خطر از هر بابت ...

جواب داد سرکار بعدا... اگر خدا بخواهد بعدا  درخواست می کنم ...  سرگروهبان با لحنی پدرانه و لحجه محلی  گرگانی " گفت :باباجون بهت پول می دم برگشتی بهم برمی گردانی ....در حالی که حالش گرفته شد"و سرش را پایین انداخته بود  باز  جواب داد :سرگروهبان بعدا   .

ساعتی بعد منشی گروهان برگه مرخصر را همراه یک پاکت برایش اورد و گفت :بلاخره رفتی .با ناراحتی جواب داد اخرش چی ؟بایستی برگردم یا نه ؟منشی که رفت پاکت را باز کرد و پنج عدد اسکناس دویست تومانی و ده روز مرخصی....

 .در عمرش  سختیهای زیادی دیده بود ولی سعی کرده بود از کسی قرض و ...نگیرد و این نوعی قرض و دین حساب می شد .و کم غمگینش می کرد .

عصری ساکش را بست  و برای تشکر به سنگر فرماندهی رفت  .سرگروهبان با دیدنش انگشتش را روی لبانش گذاشت .تا اینکه  همقطارانش از این موضوع چیزی نفهمند .بعد در گوشی بهش  گفت :فلانی در منطقه جنگی و جبهه  وقتش که رسید به مرخصیت برو ...چرا که اگر اتفاقی در این زمان نرفتن به مرخصی برایت بیفتد هم از نظر قانونی درست نیست  و هم از نظر اخلاقی من نمی توانم خودم را ببخشم .بعد با نگاه و لبخندی پدرانه با اشاره دست گفت برو ...

صبح زود افتاب نزده را با پای پیاده راه افتاد .به علت بارش برف سنگین ماشین الات به کلی از کار افتاده بود .اخرین یگان سنگرهای انبار بود .بعد از تحویل اسلحه" باز تا سه راهی نی  "  که محلی در نزدیکی مریوان بود  پیاده رفت  .و از ایجا به بعد بود که سوار مینی بوس سنندج شد .در مسیرش پست های ایست بازرسی بود و از این ماشین به ان ماشین .

 

بجه تبریز بود .زمانی که بیشتر جوانان از برای نرفتن به سربازی و این حرفها بهانه می اوردند وی با اشتیاق و حس وطن و ..... قدم به این راه گذاشته بود .جوانی که زیاد در بند خانواده و تعلقاتش نبود .از بچگی و نوجوانی سعی کرده بود سر و پای خود به ایستد .خلاصه با همسنانش کمی فرق داشت .شاید همین ها باعث شده بود که خلق وخویش کمی تند باشد .

خلاصه اول شب بود که قدم بر چهار راه محبوب شهر گذاشت .چهار راه شهناز .

با لباسهای نه چندان تمیز و  چکمه هایی که قبل از جنگ در محله و کوچه شان   فقط به پای پیرزنان وسواسی دیده بود "به پا داشت . هنوز گیج و منگ و خسته تو راهها  بود   . بوی خوش غذا  می امد و. ...تازه یادش افتا که امروز اصلا چیزی نخورده  .دست در جیبش کرد .چهار تا از اسکناسهای دویستی هنوز دست نخورده بود .به طرف بو  غذا براه افتاد. و بلاخره پله های رستوران  را بالا رفت .

خواست که وارد شود یکی از کارکنان جلو امد و به ارامی گفت سرکار تمام کرده ایم ...در دلش گفت این هم از شانس ما !! 

در همین حال بود  و می خواست که برگردد " خانواده ای وارد شد و ان یارو  رستورانیه " انها را به طرف میزی راهنمایی کرد... .راستش مانده بود که موضوع چیست !!!!.خوش بینانه فرضیه ای که به ذهنش می رسید... ان بود که حتما اینجا رستوران خانوادگی است و این حرفها ...

برگشت و ان اقا را صدا کرد و علتش را ...؟ طرف  به ارامی  گفت براتو ن جا  نداریم .واز اینجا بود که دردسر شروع شد ...

گفت  :نفهمیدم منظورت چی باشد جناب ؟ ....

... با این سرو وضع حتما هم که پول هم نداری ؟

در حالی که صدایش را کم کم  داشت  بلند می کرد داد زد  ...مرتیکه احمق ! اولا که من سربازم و از جبهه ای می ایم که اگر من و امثالهم نباشیم عراقیها تا حالا .....دوما که این هم پول بیا و هر  چهار اسکناس سرگروهبان را به رویش پرتاب کرد ...

.... و اولین چیزی که به دستش  افتاد جای چسب نواری بود که از روی میز  بلند کرد تا بر سر یارو و دوستانش  که به هوای  کمک مرد امده بودند پرت کرد   .....

غوغایی براه افتاد و .... از این ور ان ور جمع شدند و قضیه را به نوعی فیصله دادند و غذایی جلویش  گذاشتند.

 ولی راستش دیگر دلش دیگر   غذا نمی خواست .می دانست که لب زدن به ان حقارتش را  جند برابر خواهد کرد  .با ناراحتی بلند شد و از پله ها پایین امد .به دنبالش  یکی از کارکنان رستوران روان گشت و با اصرار اسکناسهای مربوطه را به زور در جیبش گذاشت .

با اینکه  در حقیقت حرف دلش  را به کرسی گذاشته بود  ولی احساس بدی داشت . اشک چشمانش را خیس کرده بود .در شهر خودش و  این همه غریبی !!!!مردمی که برایش به جنگ رفته بود حاظر نبودند با پول بهش  غذا بهت بدهند .و ازش فرار می کردند با همین خیالات خودش ور می رفت .....گیرم که سر و وضعم  هم نا مرتبه  .از عروسی که بر نمی گردم  ....کاش نمی امدم.. .کاش حرف سرگروهبان را به زمین می انداختم ..در همین افکار غرق بود  که دستی را روی پشتش احساس کرد .برگشت با دیدن دو دژبان یکه خورد . دژبان این موقع شب ...در دسری تازه ....

دو دژبان با قدهای بلند و چهره های تر و تمیز وبا لباسهای شیک نظامی  کنارش ایستاده بودند و با تعجب . حقارت به سر و وضعش "خصوصا به چکمه های لاستیکیش نگاه می کردند ...و او  که مات و مبهوت مانده بود ...... فقط اینها را کم داشتم ...شانس و طالع ما را ببین  !!!.

یکی از انها "اونی دستش را از کتفش بر نمی داشت  با حالتی خشک و بدون اینکه پلک بزند گفت :برگه ....

نمی دانست دردسر تازه  را چه کند و لی یقین داشت  انها  بعد اینکه برگه ا ش را که بگیرند  تازه اول کاره و مشکلات شروع خواهد شد .کمی جیبهایش  را گشت  و سپس گفت : برگه مرخصیم را گم کرده ام ... یکی از دژبانها  پرسید ک مال کجایی ..یگان و گردان و .....و با پورخند گفت :اصلا سربازی ؟

رفته بود  تو فکر " و هی بر اقبال و بخت بدش  لعنت می فرستاد .هنوز فکر رستوران و رفتاری که بهش شده بود ولش نمی کرد .ولی این جمله اخر دژبانه تکانش داد ...

 .سپس تصمیمش را گر فت  و گفت : ...ببین داداش "سرکار دژبان"... و ..من بخوبی .می دانم که شماها حتما پارتی گردن کلفتی دارید که در  این زمان جنگ " و در این شهر" و در این خیابان مثلا خدمت می کنید... .ولی من از جایی می ایم که یقین دارم که حتی  اسمش هم  به گوشتان نخورده .  من از منطقه می ایم . از جنگ .."مریوان .."قوچ سلطان "پنجوین   ...از صبح زود هم  تو  راهم...  .گشنه ام و حالم هم  اصلا خوش نیست و همین الان هم سر غذا با اینکه پول هم داشتم  با یارو رستورانی  حرفم شده ....برگه هم دارم توی جیبمه . ولی به دلیلی که خودتان می دانید خیال ندارم رو کنم  .بمیرم هم با شما به دژبانی نمی ایم .تازه زندان و هر کجا از اونجا برام  بهتره ... و خلاصه هرچه بغض در دل داشت خالی کرد . 

هر دو مبهوت مانده بودند ...نه از ترس او  و درگیری با سربازی مثل وی  .که این کارشان بود . . .نه ....از اینکه حرفهای  دلش  را بدرستی و با شهامت و با صلابت   بیان می کرد. به چشمان همدیگر خیره شدند .

مثل اینکه  با نگاهشان  با همدیگر شور می کردند . . .یکیشان رو به او  کرد و گفت :وقتی به خانه رسیدی اول از هر چیز  خودت را توی ائینه ببین .....خواست دوباره  برایشان از وضع سختی معشیت  منطقه و جبهه ای که بود توضیح دهد ....دژبانها بی توجه به حرفهای سرباز به  ارامی از کنارش  رد شدند و باز تکرار کرد !!!ا   ائینه یادت نره  سرکار ....

چند روزی را  در شهر ول معطل بود .با جیبی خالی ....و این اذیتش می کرد . به همان دلیل از دوستانش که مهمترین کسانش بودند هم دوری می جست .

.مردم هم  انگار نه انگار .. اینکه در جایی از کشورشان غوغایی است ...در فکر کوپن و  اینکه هر روزشان را به نوعی سر کنند که از دیگران عقب نمانند . در شهر فقط نامی از جنگ بود و در در و دیوار  شعار بود و شعار ...و نه  اینکه این  کشور در برهه ای از تاریخش بسر می برد کهمی  بایستی همگی مردم  در ان شریک می بودند  . شعار بود و شعار .

 روزها به تنهایی در خیابانها قدم می زد و عصر به باشگاه برای ورزش  می رفت. و این از هر چیزی برایش جذابیت داشت .کشتی "ورزشی که از بچگی عاشقش بود ...روزها را می شمرد تا اینکه مرخصی تمام شد .

و اخرین  سکانس این فیلم گرفتن بلیط برای برگشت به سرزمین جنگ بود .چرا که بایستی صبح خیلی زود به ترمینال برای این کار می رفت .....عجب مدیریتی می کردند این برادران و مسئولین پشت جبهه ...صبح زود به ترمینال شهر می رفتند  و جلو کیوسک دژبانی به صف می شدند و اسم نویسی این حرفها... وساعت هشت صبح یارو دژبان می امد و با  قیافه حق بجانب   و بی حوصلگی حواله می نوشت تا تعاونیهای مسافربری برای سرباز جنگ   "بلیط تهیه کنند تا وطن از دست نرود ....

اینها از شمه ای از مصائب زمان جنگ بودند .و قتی امروزه از جنگ و این حرفها سخن به میان می اید کسی به حرفها اهمیت نمی دهد و حتی علاقه ای هم ندارد .و انانی که امروزه و در این جند سال بعد جنگ سفره ها از برای خاطرات پهن کرده اند از چیزهایی می نویسند که برای کهنه سرباز ها و جنگ رفته ها چندش اور است .

...از نوجوانانی می گویند  که شب هنگام به اردوی دشمن می زدند و لودر و یا بولدیزرو تانک  دشمن را همراه دها سلاح  به غنیمت می گیرد ........و دهها و صدها " قصه های دیگر که فقط برای نان در اوردن میلیاردی "از نام "از وام "از شهرت "و حتی از سناریو و از فیلمهایش "و به ریاست رسیدنهایش " عده ای امثال .... و از برای چیزهای دیگر است .و اجهاف برای انهایی که غریبانه  پر کشیدند .و نیست یا کم است که  کسانی صادقانه " براستی و بدرستی " بنویسند شهامت رفته گان و جرعت و صبوری ماندگان  را ....

حماسه ها در دل انهایی هستند که بی توقع  زجر کشیده "ان روزها هستند .و اکثرشان در لابلای این بیشه زار نا همگون که در حال حاظر  عالمی است..... " گم شده اند.

و پرده اخر .

 

 مرخصی داشت تمام می شد .و بایستی در فکر رفتن .که خودش معرکعه ای بود .بایستی صبح خیلی زود به ترمینال می رفت .

... وقتی وارد شد   با دیدن صف طولانی باز  نامیدی به سراغش امد ...ای کاش نمی امد . ... هوای جبهه و سرزمین  پاک " کجایی ؟

....شما بیا جلو ..... صدا کمی اشنا بود .وقتی جلو رفت شناخت !!.همان دژبان ان شب بود .بعد از احوال پرسی تکه کاغذی را در دستش گذاشت .. تعاونی یک ....و زد زیر خنده

اخرش به ائینه نگاه کردی ؟یا نه ..سرکار ..


/ 0 نظر / 7 بازدید