اون زمانها تو بچگی ..... در راه مدرسه که رفت و امد می کردیم .... عالمی بود !!!!! .شاید خود مدرسه انقدر جذابیت نداشت تا این رفت و امدها ...هر کسی با دوستی "ویا با دوستانش ....
خیابان محله هم " بدون اینکه جبری و یا اجباری در کار باشد به صوت ...قانون نا نوشته "دخترانه و پسرانه شده بود .از طرف راست خیابان "دختر ها و طرف چپ را پسر ها ...
و همینطور که گفتم اصلا چیزی به نام زور و جبر نبود .
توی جامعه هم باید خیلی چیزها بدین منوال بود .قانون بود ولی ندای هم در دل مردم هم جای کرده بود .از بچه ها ی ندار و یا بعضی از مردم که از سر و رویشان می شد فهمید که ندارند "طور دیگر کنار می امدمد .به قول ترکها ...یوخدی قلم ایشلمز .....پدرم خدابیامرزم هم خیلی وقتها از حقش می گذشت و همچنین با کسانی بر سر بعضی مسائل مانند حق و حقوق دیگران حرفش می شد .و شاید هم درگیر !!!! .یکبار وقتی صاحب خانه ای با حکم تخلیه قانونی " وسائل زندگی خانواده ای مستا جر فقیر ی را بیرون می ریخت در گیر شد و تاوانش را هم داد .....یا ان زمان که نانوای ی محله را " از برای کم فروشی به هم ریخت .
اره.... داشتم می گفتم از حال و هوای سی اند سال پیش ..... این خیابان محله ما خطوط اتوبوس رانی هم داشت .قیمت بلیط هم دو ریال ... .
هیچ وقت یاد من "و همسنهایم نمی رود !!!! اقای انصاری را .مردی خوش رو" و شیک پوش ان زمان . ....
راننده اتوبوسی که " اکثرا از بچه مدرسه ها ی محله بالای ما "که از که از خانواده های فقیر منطقه بودند بلیط نمی گرفت .گرچه بر خلاف قانون عمل می کرد .ولی بر اساس همان قانون نانوشته " اخلاق و ندای قلبش را بر همان قانون ترجیح می داد.و من خودم شنیده بودم که " در جواب بازرس شرکت واحد گفته بود خودم بلیط انها را حساب می کنم ......
همین که " کسی از بچه های عازم مدرسه " فریاد می زد ...اقای انصاری" اقای انصاری !!!! همه به ناگاه می دویدند تا به ایستگاه برسند تا مجانی سوار شوند . ...
عصری که داشتم از محل کارم بر می گشتم راننده تاکسی با فردی گلاویز شده بود از برای کرایه ...خون سر و صورت هردو را اغشته کرده بود و فهش و ناسزا هم از یک طرف .....به ناگاه یاد اقای انصاری افتادم ...یاد او و انسانهای مانند او گرامی ....ادامه ...
 
/ 0 نظر / 15 بازدید