برگشتم

چند وفتی نبودم ‍

نه اینکه در این وبلاگ نبودم .راستش خودم هم نمی دانم .در حال هوای خاصی بودم .چطوری بگم !حالم زیاد خوش هم نبود .بعد مرگ مادرم  و خلا ناشی و رفتار دور و برانم کمی غمگین هستم .

در این بین  که  احوالات زلزله ورزقان و .... هم که نور الا نور شد .اندک کسانی هم  که از درد پیری و یا نداری از مهاجرت به شهرها ناتوان بودند در زیر خشم طیعت میان اوارها ماندند و از حیای که مخصوص این مردم  از کشورمان است حتی شاکی هم نشدند و مانند سارا عروس نگون بخت در میان موج سیلاب حتی از حیای فریاد هم نکشیدند ‍.....

پیرزنی را دیدم که با زبان روزه از میان اوارهای کاشانه اش به دنیال گمشدگانش را بود .....جالب است نه ؟و نیز مادری که التماس می کرد بچه اش که در قنداق بود نمیرد .

حالا اینها یک طرف و عدم  مدیریت و  وا ماندگی مسئولانی که برای این روزها باید خودشان را نشان دهند طرف دیگر .خودتانت قضاوت کنید !

یک روز زمان جنگ افسری جوان داشت از سختیهای روزها و اینکه برایش به سختی می گذرد در جمعی می کرد.درجه دار ی که ریش سفید کروهان بود با لهجه گرگانی ان زمان لب به سخن وا کرد و گفت :

بابا جون! یک کادر (افسر و درجه دار ) ارتش یک عمر از این سیستم و ارتش که مال مردم این کشور است پول می گیرد که اگر یک روزی یک چنین جنگی شروع شود بدون منت سینه سپر کند حالا میهن پرستی و  وظیفه دینی بماند برای بعد ........ و حالا شما حساب کنید مسئولی که بعد از خودش اکثر دور برانش از کیسه این ملت می خورند  بعد از چند ساعت از این مصیبت در رسانه ملی ظاهر می شود و پایان جستجوی زنده ها را می کند ‍.خدا شاهد است بچه چهارده ساله در خانه با تعجب نگاهش را به من کرد و معترض این حرف گشت .

خدا نکند که از این مصیبتها برای دیگر کسان از هر ملت و قوم اتفاق بیفتد ...ولی مدیرت این بحران در این مقیاس فکر نمی کنم از توان مردممان بر نیاید .حالا این مدیران دولتی ( البته بعضی )چه می گویند نمی دانم.به هیچ کس هم که پاسخگو نباشند باید در روز قیامت به ان پیرزن  با  ان زبان روزه در پیشگاه خداوند پاسخگو باشد .

/ 0 نظر / 6 بازدید