یک عکس و یک دنیا فلسفه

بچه ازاریصدای طبلهای محرم کم کم در شبهای شهر به گوش می اید .بچه که بودم یک بار بیش از این" این ماه و   سرمای سخت ان روزها "که الانه از ان خبری نیست به هم خورده بود .

قشنگ یادم می اید که وظیفه من که بچه ای بیش نبودم  زنبوری حمل کردن بود . همان چراغ نفتی روشنایی.ان را روی سر می گذاشتم و جلو دسته حرکت می کردم .و البته بر این کار سفارشی پدر مرحومم بودم ( البته به التماس من ) که خرج می داد و ریش سفید  هیت و محله  بود .

دسته عزاداری از  اینکه  به گشت کلانتری ان زمان نخورد در کوچه  پس کوچه ها دوری می زد و سپس دعایی می کردند و باز برای فردا شب ....

در یکی از ان شبها مثل هر روز دهه ماه محرم من همچنان در جلو با چند تا از بچه محلها داشتیم زنبوریها را  حمل می کردیم و دسته از پشت در حرکت بود .به یکباره یکی داد زد کلانتری .....  دسته از هم پاشید و هر کی به فکر جان و باتوم نخوردن بود و من هم چراغ به دست مانده بودم مبهوت .به ناگاه ضدای وحشتناک از  برم بلند شد و نور زنبوری خاموش گشت  و بوی و دود بخار  نفت دور و برم را برداشت .بعد از لحظه ای با صدا و فریاد و فهش که نثار من می شد تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده . افسری با ضربه  پوتینش به چراغم لگد زده بود ......

با چشمان گریان و اینکه فردا چراغی برای حمل کردن  نیست خیلی غمگین شدم

دیگر فردایش یادم نمی اید که چه شد...... بعد ها فهمیدم که ان افسر جوان برای خودش در گذر و محله بزرگمان " اسم و رسمی در کرده بود  رییس کلانتری محله مان  هم شد . وی که جویای نام هم بود ستاره روی دوشش را از  جنس  طلا کرده بود  و به انها خیلی می بالید . ... .و به نحوی خیلی خشن " برای هیچ و اینکه ترس در دل حوانان گذر بیاندارد "در هر موردی که  پای   پلیس به میان می امد  بنا گاه  فهش وداد و بیداد  وی مثل باران نازل  می گشت .اینکه قول خودش می خواست نظمی به منطقه بدهد .راستش  جوانان ان  زمان از وی ترسی هم  در د  داشتند .از ان کارهایی که الان هم کم و بیش اتفاق می افتد .

عکسی را در  دنیای مجازی  خیلی  توجه مرا به خودش جلب کرد و  اندوهگین ...

و ان شخصی  را نشان می داد که با لباس ضد شورش و کلاه خود و باتوم در دست داشت بچه ای را به شدت کتک می زد . و اشک و التماس از کودک سرازیر بود . حالا بچه چه کرده بود  در خور ان وحشیگری نبود و نباید باشد . از عکس هم معلوم بود که فضا جهان سوم است و این طرفها .....

به ناگاه یاد ان شبی شدم که چراغم را ان مردک ستاره بر دوش شکست و مرا با چشمان گریان به خانه فرستاد .بگذریم !!!!!سرنوشت ان  ستاره بر دوش که برای خودش ادر وحشیگری اسم رسمی در کرده بود ان بود که قبل از رفتن شاه قبلی  به قول معروف داشت گردنه های ارزروم  را با دلهره طی می کرد و در انجا نیز به کارهای پست رو اورد و یک عمر حسرت روزهای گذشته اش را که باور داشت کسی بود " می خورد .و اخرش هم دق کرد  و مرد .

سرنوشت ان افسر جوان " و این  شخصی که این بچه را به این شدت کتک می زند و کسان دیگر که  به عمد " جان  جوانی  را می گیرند " عاقبت یکی خواهد بود .این  رسم زمانه و فلسفه ان است .از هز نظر چه مذهبی و چه علمی این ثابت  گردیده که ظلم  اخر و عاقبت ندارد این باید اویزه  گوش  ان اشخاصی باشد  که اینکاره  اند .اخه مگر بابا قتل  نفس  و جان  کسی را گرفتن  مگر  کم گناهی  است ؟؟؟؟؟

/ 0 نظر / 16 بازدید