استوانه های رنگی

پائیز بود .و بارانهای موسمی در منطقه جنگی مریوان داشت می بارید.سال شصت شش.

ان روز می دانستم که من باید با کامیون دو دفرانسیلم غذای گروههانها راببرم. حدثم درست بود .سر گروهبان پارک موتوری که پیر مردی نازنین بود مرا صدا کرد و گفت :باباجون ماشین غذائی.

بلا فاصله طرف کامیونم رفتم و ان را طرف اشپزخانه هدایتش کردم .دیگهای غذا رابار زدند .ان روز غذا مرغ بود .همیشه در این موارد بودند سربازانی که برای کارهای مختلف می بایست به دیگر جاهای یگان می رفتند .و ان روز هم تعدادی سرباز سوار پشت کامیون شدند .همراه سربازان یکی بود به نام عباس .می شناختمش .بچه شوخی بود اهل طرفهای گرگان.

عباس می رفت که تصفیه حسابش را با سایر یگانهای گردان بکند چون خدمتش بعد از بیست و هشت ماه تمام می شد .در ان مواقع سربازان کاغذهای تصفیه حسابشان را داخل لوله های استوانه خرج ار پی جی می گذاشتند .که معمولا به رنگ ابی بود .ان روز عباس لولهای در دست داشت و ان را هی به من نشان می داد و همچنانکه تکان می داد با خنده می گفت نبود .

این نبود برای خودش حکایتی داشت .سربازان روزهایشان را می شمردند و هی می گفتند :نبود .....سه ماه دیگه "دو ماه دیگه "...

عباس هم با خنده نیشدارش رو به من میکرد ومی گفت نبود یک روز دیگه .

راستش اولش کمی ناراحت شدم و بغض گلویم را گرفت .ولی بعد زدم زیر خنده و بهش گفتم :ای ....داری کجا میری برای تو یکی که اینجا از خونه ات بهتر است .می خوری و می خوابی و خوش می گذرانی کجا داری بری ؟

از رو نمی رفت .ماشین که راه افتاده بود همه را سر کار گذاشته بود .و با صدای بلند اواز می خواند.خلاصه ان پشت غوغائی بود .همه داشتند شادی می کردند .و من جلو واحدهای خودمان نیش ترمزی می کردم و غذای انجا را پیاده می کردیم .و باز شادی بود وخنده .شیشه کامیون باز بود یهو عباس سرش را از پشت  دم گوشم گذاشت و با فریار بلند داد زد نبود ......باز صدای قهقه از میان سربازان بلند شد .

داشتم با شادی سربازان حال می کردم .در مسیر دره کم عمقی بود که در دید دشمن بود .انجا که می رسیدیم سرعت را زیاد می کردیم .ان روز هم من چنین کردم .در وسط راه که بودیم صدای انفجار چندین گلوله کاتیوشا را شنیدیم و سپس زمین و زمان لرزید و ترکشهای موشکها به کامیون بر می خورد .باز سرعتم را زیادتر کردم .تا از دید دشمن کنار رفتم .

صدای فریاد و ناله از پشت کامیون به گوش می رسید .ترمز زدم  و به پائین پریدم .پشت کامیون پر از صحنه های تکان دهنده بود .فورا به پشت کامیون خزیدم و اولین مجروح را با کمک سایرین پائین اوردم .عباس بود .

ترکش بزرگی به شکمش خورده بود .و خون مثل فواره به بیرون می ریخت .با دسمالی شکمش را بستم و سرش را بر روی زانیم گذاشتم .داشت شدیدا می لرزید .با چشمان گریان بهش می گفتم عباسی نگران مباش طوریت نیست خوب میشی.و عباس با چشمان نیمه بازش به اسمان ابری می نگریست .و همچنان لوله رنگی ترخیصی را در دست داشت .لرزشهایش کم می شد و من داشتم گریه می کردم .بعد اینکه تکانهایش تمام شد لوله از دستش افتاد.

امروز برای کاری به بیمه رفته بودم .روی میز خانم کارمندی نوشته بود مسعول خدمت سربازی .بعد از دو بار سلام سرش را بالا اورد گفتم ببخشید خدمت سربازی ما که در زمان جنگ بود به سوابقمان اضافه می شود ؟ به ارامی ماشین حسابش را جلو کشید و بهد از چند دقیقه حساب کردن پاسخ داد بله ولی باید فلان مبلغ به حساب بیمه واریز کنی تا بعد .

بیرون که امدم نا خداگاه یاد عبا س  و عباسها افتادم .که اگر انها نبودند .......

یورقون

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید