یک خاطره و دیگر هیچ

طبق رسوم هر ساله می خواستم به مسافرت برم .در میانه راه دوستی چندین ساله داشتم .طبق معمول موقع رفتن و برگشت سری بهش می زدم .مغازه تعویض روغن این حرفها داشت در مسیر جاده طرفهای قزوین .

موقع راه افتادن برایش خواستم زنگی زنم و گوشی را پسرش برداشت و بعد از سکوتی سنگین گفت فلانی بابایم به رحمت خدا رفته !

به یکباره به فضای بیست و شش هفت سال پیش برگشتم .موقعی که از میانه خط جبهه به پشت برای اوردن سربازهای جدید گردانمان رفته بودم .این دوست ما چهرهای معصوم و لی نگران داشت .پرسیدم :بچه کجایی ؟.گفت طرفهای قزوین .جوان نسبتا جا افتاده ای بود .بچه چند تا ؟جواب داد سه .کمی سر به سرش گذاشتم .

وقتی امدیم به پارک موتوری جایی که پایگاه ما بود به ارامی و با حیایی خاص نزدم امد گفت: جناب "من گفتم سه بچه قد و نیم قد دارم !میشه منو اینجا نگه داری .جواب دادم سرکار  دست من نیست ولی از ماشین واین حرفها چیزی سر در می اری ؟.جواب داد "نه من کشاورزم  .با چشمانش التماس می کرد .نزد سر گروهبان موتوری رفته و کفتم جناب ما پنچر گیر و تعویض روغن نداریم.اجازه بده ان سرباز پیش ما بماند .

به چشمانم نگاه کرد و گفت فکر نمی کنم  از قوم بنی هندل باشد  ( یعنی راننده جماعت ) درسته ؟گفتم ! ولله ...... فلانی برو کاری که می خواهی بکن .ولی در نظر داشته باش که  همه اینها خانواده دارند و در ارتش همه برابرند .....

خلاصه این دوستنمان را در پارک موتوری نگه داشتیم و به دلیل پشت کار مخصوص روستاییان کارش را بلد شد .سرباز محجوب بود و کاری .بعد خدمت هم به این کار ادامه داد و توانست موفق شود .

خانواده دوست و کاری بود و بینمان از دور و همچنانکه گفتم رابطه ای هم چند کم برقرار داشت .خدایش رحمت کند .تقدیر چنین بود .

این روزها چندین خبر بد پی در پی از مرگ دوستانم می رسد .نمی دانم به چه علت .شاید سختی روزگار و شاید استرس ....

در بین باید بدانیم که همه گی روزی باید این راه را برویم .و در این لحظه شعر شهریار سخن به یادم می افتد :

بیلسینر کی ادام گدر اد قالار

     یاخچی پیسدن اغیزدا بیر داد قالر

بدانبد و بدانند کا همه ماها رفتنی هستیم .و در این میان فقط خاطره های خوب و خوش و یا بد می ماند و هیچ .

خدایش رحمت کند و صبر برای خانداده محترم .

یورقون

/ 0 نظر / 6 بازدید