یک خاطره

زمستان سخت " خانه محقر " و زنی که شوهرش برای معاش تر ک دیار کرده و هم چنین بچه هایی که از سوز سرما  در زیر کرسی خزیده اند... .

بارش نم نم برف زمستانی و شبی که تاریکیش غم اندوه زن جوان را  دو چندان می کرد .در اعماق ذهنش از همه بیشتر نگران مردش  بود ....کجا بایستی باشد ؟...گفته بود یگا نشان "دره دیز" است .طرفهای مرز شوروی ..

درجه دار دولت بود و این کار را بعد از سالها مشقت گیر اورده بود .کار در غذاخوریها "گارگری در کارگاه پارچه بافی و در این اواخر دار قالی.مرد  با اینکه از خانداده بزرگ و مرفهی بوده ولی از روزگار بد بعد مرگ پدر و مادر جوانش و لطف و طمع فامیلهای جوانمرد و متدین"روزگارش  حالا ایچنین شده بود "بگذزیم  .... به توصیه دوستی"و به اجبار و جبر روزگار  رخت نظام را بر تن کرده بود. وشده بود سرکار مرزبان  ....هر چند بار به خانه محقر   و خانواده سر می زد.و هیشه دل در گرو انها داشت  .خودش خیلی راضی به کار نظامی نبود  ولی زن  چرا .چون با همه سختیها ودوری مرد خانه " لااقل سر ماه حقوقی هر چند اندک برای خانواده  مهیا بود  .واین برای زن جوان از  مصائب دوری شوهرش " می کاست  ....در این فکرها بود که ناگاه پسر بزرگش به ارامی نزد مادر خزید گفت .مادر برایم میشه دیکته بگی ؟اخه معلممان گفته تو خونه از بزرگترها .... .

این کلام  کودک اول دبستانی" رشته افکارش را از هم پاشید و غم و اندوه زن را فزون ...کو سواد ..

اما با پشتکار و جسارتی که در زنان قدیم بود فورا  خودش را جم جور کرد و بااعتماد نفس فورا  جواب داد :بله پسرم بیار ...و کتاب کودک را در دست گرفت  و ...و کودک که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید مدادش را .

بنویس :سماور  "استکان "قند دان ...

.و پسرک مانده بود ... مات و مبهوت در چشمان مادر می نگریست . 

و قطره های اشک از گونه های زن جوان به ارامی سرازیر بود .و همچنانکه شانه هایش به شدت تکان می خود پسرک را تنگ در اغوش کشید ....

این گفتار "داستان نیست .بلکه" برگه از تاریخ خانواده خودم و ان زن مادر و ان پسرک برادر بزرگم که هر دو  در جهانی دیگرند .و شاید الان که این روایت واقعی را می نویسم باز با یاد این در  اغوش همدیگر .شاید ..

زنانی که با کمترینها " ساختند و فرزندانی بزرگ کردند که دیگرانش با داشته هایشان  در ان وا مانده بودند .شاید اگر چند صفحه ای از سواد و درس و مشق بهره جسته بودند  خیلی چیزها تقییر می کرد ...شاید 

حکایت این سرزمین پر از این تراژدیهایی است که  صد افسوس بر قلم نیامده تا عبرت نسلهای دگر شوند . نیامده چون به این موارد اعتنا نمیشد .وان را عبث می پنداشتند .واین چنین شد که تاریخمان "ادبیاتمان "و خلاصه انچه بایستی می ماند نماند .و هرچه مانده  تزکره و مجموعه اندک نوشته هایی روزانه ای که بعضا نیز توسط سایر ین و خارجیها بجای  مانده است .

. اگر از زمانهای خیلی دور دولتیانمان به علم و یادگیری به گونه ای دیگر می پرداختند الان به لحاظ پیشرفت و ...در جایگاهی بیشتر ازاین بودیم . اگر علمی نیز بوده" ان را در پشت باروهای ارک های دولتی " در حصار می کشیدند که مبادا که " عوام نیز بهره بجویند. و ان زمان باشد که پایه های حکومتهای جابرشان به لرزه اید. و الحق هم که  از این بابت درست هم می اندیشیدند.

در تمدنهای  دیگر نیز قبل از رنسانس  چنین بوده . حکومتگران و در اصل  نهاد کلیسا که اکثرا بر سریر قدرت می بود  مثل شرقیها  بدور خود حصار کشیده بود .و هر چه بود بایستی با نظارت ان نهاد دینی می بود .

ولی در این بین" و میان تمدنها تفاوتی بود .  این تفاوت که  امر اموزش و تربیت و تشویق به یادگیری علم ( از هر بابت :موسقی "نقاشی " نجوم "و...)   در غرب بیشتر بر دوش نهاد  خانوادها  بود تا حکومت  .خصوصا خانواده های متول و ثروتمند برای امر اموزش انرژی زیادی می گذاشتند .وبرنامه های خاصی از برای این امر داشتند .چرا که بدرستی فهمیده بودند که این ثروتها و داراییها بدون تحصیل علم  سوادو اموزش ان به نثلهای بعدینخواهد ماند.و بقای این ثروتها  به بیش از دو نثل نمی ماند .و بدین گونه بود و هست که اصالت خانواده هایشان به بیش از چند صد سال می رسد .امری که بعضا در بین ماها خصوصا طبقه روحانیوت  که اها نیز به اهمیت و از امر سواد و علم بهره پی برده بودند  نیز دیده می شود .

سی اند سال از انقلاب اسلامی می گذرد .و از اول انقلاب هم رهبر انقلاب بارها به اهمیت علم و کسب سواد"  تا کید کرده است .ولی امروزه بنا به امار رسمی بیش از نه ملیون و هفتصد بیسواد . بیش از ده ملیون کم سواد تا پنج کلاس داریم ....با حساب سر انگشتی یک چهارم مردمان ...

ان هم در این عصر ترقی که جهان  با این سرعت و شدت ر رو به ترقی است .تازه انهایی که در سطح های بعدی تحصیل هم که هستند را خودتان می دانید چندان رغبتی به تخقیق و ..ندارند .

باور کنید امروز نمی خواستم خاطر انانی که سطور این حقیر را می خوانند مکدر کرده باشم .ولی به عقیده من  از این حقیقت بسیار بزرگ  نبایستی فرار کرد .می بخشید ...

یورقون 

 


/ 0 نظر / 5 بازدید