محرم و اشک پدر

ماه محرم بود خیلی سال پیش .با پدر به بازار شهرمان رفته بودیم .انجامحل تجمیع  دسته های عزاداری محلی در هنگامه ی این ماه بوده و هست .مثل امسال این ماه به ماه زمستان خوده بود .ان هم زمستان سخت شهرمان.باری با پدر در مکانی ایستاده بودم و دست مرا در دستش گرفته بود .دسته های عزاداری هر محله به نوبتی که روز قبل معین شده بود یکی یکی می امدند و از جلو ما با شکوه خاصی می گذشتند .ان روز نوحه خوان ها همگی داشتند از ابولفضل برادر ناتنی امام حسین می گفتند با اشعاری حماسی و سوزناک .شعرهایی که هرمصرعش یک  یک برای خودش عالمی است .و انسان را به هر مسلکی که باشد به تا ثر  و فکر وا می دارد .گفتم عالمی است این روابط دو برادر ناتنی عباس و حسین .

در گرماگرم این عزاداری احساس کردم پدر دست مرا ول کرد و به ارامی دست در جیب کردو دسمالش را بیرون اورد و جلو چشمانش گرفت .ناباورانه به چهره اش خیره شدم و انگاه قطره های اشکش را که تا ان روز ندیده بودم مشاهده کردم .و تکان شانه هایش را .

سالیان سال این صحنه را به یاد می اوردم و به دنبال دلایل ان بودم .چندین سال بعد پدر راهی دنیای ابدی شد و من با توجه به شخصیت محکم پدر که مردی خود ساخته بودو هیچوقت گریه اش را ندیده بودم  همیشه ان روز را در یاد داشتم و همانطور که گفتم دلیل ان اشکها را در اعماق ذهنم پی می جستم .پدرفقط یک بار در پیشم چنان شد و من بعد ان روز و روزهای بعد ان وی را چنان منقلب ندیدم .

امروز شب  هشتم محرم است و روز اختصاص به عباس .داشتم به خانه می امدم .همچنانکه در خیال خود بودم ناگاه صدائی تعارف مانند مرا به خود جلب کرد .به سمتش برگشتم .جوانی جلو مغازه پدرش میزی گذاشته بود و بساط چائی به راه انداخته بود و نظری . صدای حزین نوحه خان به زبان ترکی هم از زیر میزش به خوشی می امد .و او نیز از عباس می گفت .ایستادم و لیوان چائی را به دستم دادند ومن متا ثر از اشعار ان مداح به ناگاه اشک از چشمانم جاری گشت .من نیز تا ان لحظه در مواقع دلگیر زندگی هرگز اشکم بدان صورت در نیامده بود .نمی دانم اقتضای سنی است یا چیزی دیگر.مداح داشت از قول عباس به برادرش حسین همچنانکه زخمهایش را نشان می دادشرمندگیش را ابراز می کرد ....

به ناگاه یاد پدر در سی اند سال پیش افتادم و دلیل ان اشکها را بعد این همه سال پیدا کردم .

اشک از تحمت و دروغ" از افترا " ...و خلاصه از نامرادی روزگار.وهمچنین شرمندگی چه خواهد شد ؟

پدرم مثل اکثر باباهای دنیا با حال بود.ولی هر چه سن به تنم می رود پاکی و نجابت او را به خوبی حس می کنم.مردی خدا دوست و خود ساخته که همیشه سر حرف حق تا اخر می ایستاد و از همه مهمتر چشم پاک ...

کاش ان سالها را یک بار دیگر می دیدم و خودم اشکهایش پاکش را در ان روز پاک می کردم

ای کاش.

یورقون

/ 1 نظر / 4 بازدید
کاوه برومند

کوروش بزرگ یه سخن خیلی معروف داره که میگه در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست برخیز تا بگریند . خیلی وقته به ما سر نزدی دوست من