فقر با چاشنی عشق

ارام  روی صندلی نشسته بود .سرش زیر بود .و  در فکر ....

چند روزی است که محل کارش تعطیل شده و بیکار ...

باز نشسته تامین اجتمایی است .ولی به علت کمی حقوقش و اینکه به قول خودش از بیکاری خوشش نمی امد بعد از پایان دوران کاری در همان مغازه کار می کرد ... لاغر و چروکیده و سنش .....

تسبیحش در دست و هر چند نیم نگاهی هم به من می انداخت و در افکارش غرق .خواستم کمی سر بسرش گذارم و از خیالاتش کمی بیرون بیاورم ..

.خوب چه خبر کربلایی .. ؟  به ارامی جواب داد ! هیچ ... گفتم  ! عیبی ندارد کربلایی ..کم کار نکردی که ؟ حالا دیگه باید براستی بازنشته شوی .بعد از سی سال کار و بازنشسته بودن بیست سال هم اضافه کار کردی ....کمی هم با خانواده ات باشی بهتره  ....

به ارامی جواب داد فلانی راست میگی ..ولی بعد پنجاه سال کار الان باورم نمی شود که بیکارم .....

کمی گپ زدیم و برای اینکه از افکارش بیرون بیاورم شروع به گفتگو کردیم ...از همه چیز...

راستی  !! کربلایی اصلا اهل کجایی ؟

به ارامی و بدون اینکه سرش را بلند کند....جواب داد  اهل اون ورها هستم طرفهای   اراز   .. .می شناسی ؟ فورا جواب دادم چه جوری .

 

از ایلات بودیم ... از همونهایی که ییلاق و قشلاق می کنند  .موقع کوج اساس را بار حیوانات می کردیم .ما که فقیر بودیم شتر و اسب  ..نداشتیم .اندک اساس زندگیمان را به سختی روی  تنها گاومیشی که داشتیم بار می کردیم .یه چیزیه که  "   من میگم تو هم می شنوی ...موقع کوچ در مسیر طولانی اساس مان  "  هی بروی زمین می پاشید و من و برادر و خواهرهایم  جم می کردیم و دوباره ....خصوصا اگر هم هوا بارانی می شد که دیگر معرکه بود .بزرگتر خانواده  من بودم .

در یکی همین روزهای کوج به ییلاق"  عاشق و دلبسته یکی از دختر های فامیل شدم .می دانستم به دلایل روشن و مشخص  این وصلت نخواهد گرفت  .فقر خانواده  ما "بی کسی که اصل اول ایلات جماعت است " مخالفت ارباب " و دهها مورد دیگر ...

خلاصه یک روز عصر با دختره پای پیاده براه افتادیم .خدا می داند که من ان شب چه کشیدم .اول نگران و شرمنده  از پدر " که می دانستم در نبود من در مقابل خانواده عروس  چه خواهد کرد " ترس از شکایت " از ارباب "....

دم دمای صبح به لب جاده رسیدیم و سوار ماشین و سوی شهر غریب ..دیگه از ان زمان روی " اوبا " راندیدم . بعد ها هم خبر فوت پدر و سپس مادر و ....

با تعجب و ناباورانه به حرفهایش گوش می دادم .سرش را بلند کرد و مثل اینکه از قیافه من  افکارم را خواند و..

به ارامی ادامه داد . فلانی باید بود و سپس قضاوت کرد .فقر و نداری و بدبختی " قهر خدا و خشکسالی "دعواهای فامیلی "ظلم و جور دولت و از همه مهمتر ظلم ارباب .....این اخریش  از همه بدتر بود ..

...رسیدیم شهر و اتاقی اجاره کردم و شدم کارگر .به هر کاری می رفتم .ولی خوشحال بودم و راضی  .زندگی نو و دنیایی تازه  و چیزهای جدید  .و از همه مهمتر اینکه  عاشق و دلباخته همسرم بودم ....بعد چند سال که هر کاری می کردم  رفتم به کار نانوایی و تا این چند روز پیش که حدود پنجاه سالی می شود در این کار ماندم .

ولی در حقیقت زندگی خوش من " بیست سال طول نکشید .زنم بواسطه مرض و شاید دوری از خانواده اش دق مرگ شد .و من ماندم و تنها پسرم و دیگر زن نگرفتم .....در این موقع قطره های اشگ از گونه های پیر و چروکیده اش به ارامی سرازیر می شد.اهی کشید و سکوت ...

توی افکارم غرق شدم .عجب سرنوشتی ....قلم می خواهد و ذوق که اینها را به کاغذ بیاورد .داستانی واقعی .از انهایی که با فقر شروع می شود و همراه باعشق به اخر می رسد ..قلم می خواهد ... قلم ..و بقول شهریار سخن  : قانات   استیر  بو فضا .

...همچنان به ارامی و بی صدا  اشک می ریخت ..ولی سرش باز پایین بود . برای اینکه کمی جو را تعغیر دهم به شوخی گفتم : کربلایی اگر امروزه پشیمان هم باشی.. همان گاومیشه فکر کنم در انتظارت باشه  ها !!

به ارامی بلند شد و همچنانکه چشمانش نم بود نیم نگاهی به محل سابقش انداخت و دور شد ....

 

و من  همچنان به افکارم برگشتم  .هی !! عجب سرگذشتی

.....  قانات   استیر بو  فضا 

 

یورقون  

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید

درود بر شما هر روز داستان ! من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست! http://hagheghat.persianblog.ir/

كاوه

از كجا بگويم ... از چه... از روزي كه 13سالم بود و مادرم رفت؟ يا از پدري كه همه چي داشت از پول گرفته تا برج و زمين؟ يا از رورزي بگم كه تصميم گرفتم خودم كار كنم و از فرهاد(پدرم) پول نگيرم؟ اونموقع14سالم بود... يا از روزي كه به اجبار فرهاد رشته ي برق رو برداشتم؟ يا ميخواي از روزي بگم كه از رشته ام انصراف دادم و رفتم تهران؟ رفتم دنبالآرزوهام...مهندسي راه وساختمان دانشگاه تهران... از بيماريم بگم؟ اون غده ي لعنتي كه تو سرم بود... داشتم راحت ميشدم كه فرهاد به زور بردتم سوئد برا درمان... كاش زير عمل راحت ميشدم... چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما ميگين خوشي زده زير دلم ! نه عزيز... نه... اومدم و اومدم تا رسيدم به اينجا... به ليلي... ليلي كه 6ماه پيش ديدمش... ولي يا بايد ليلي رو انتخاب كنم يا فرهاد رو... فرهاد خانواده ي ليلي رو قبول نداره... ميدوني چرا؟ چون عقايد خونواده اش با فرهاد فرق داره چون فرهاد فقط وفقط و فقط به علم فكر ميكنه... نه ... من ثابت ميكنم با ليلي به همه جا ميتونم برسم... به تمام اونجاهايي كه فرهاد نرسيد...