یک خاطره و مرحوم بهرنگی

یک روز که بچه بودم و کلاس دوم دبستان  معلمم مرا پیش چشم هم کلاسیها صدا کرد و جعبه ای مداد رنگی به طرفم گرفت و گفت این هم جایزه تو حالا برو و بشین .

و من مانده بودم مات و حیران و در ان عالم کودکی باور کنید تحقیر را باتمام وجودم حس می کردم .می دانستم یک جای این کار لنگ دارد.جایزه ؟برای من ؟به چه علت ؟

وقتی به خانه رسیدم مادر جلو امد :چه خبر از مدرسه ؟این سوال بی جائی بود چون سابقه نداشت .بلافاصله اصل موضوع را حالی شدم و بی اختیار زیر گریه زدم ‍.چون من" لایق ان به اصطلاح جایزه را نداشتم و ان دروغین بود  و از سوی مادر برای تشویق من . طفلک خواسته بود به نوعی باعث کمک به من شود  (خدا رحمتش کند ).ولی من در پیش چشمان دوستان و در اخر در ضمیر خود اگاهم غمگین از این بودم .

بگذریم :

این خاطره موردی روان شناختی در مورد تشویق و تنبیه کودکان برای من به طور تجربی شد .ای کاش پیشینیان این موارد را مثل بعضی از ممالک از قبل می دانستند و در این حالتها به اموزش و تحقیق و مطالعه می پر داختند و اگر ان چنان می بود این گونه نبودیم .مرحوم صمد  بهرنگی کارهائی را شروع کرده بود ولی ای دل غافل .یک کسی می گفت زمام رژیم قبل در کلانتری ما مور بودم دیدم یک گونی را کشان کشان می اورند .پرسیدم چیست این ؟گفتند کتب الهادی .اولین کتاب را که برداشتم کتاب مرخوم بهرنگی در مورد مسائل تربیتی در ایران بود ...........

یورقون

/ 0 نظر / 6 بازدید